تبليغاتX

مهدی زین الدین

حدود دوازده، سیزده سالش بود.قدش کوتاه تر از ویترین مغازه بود. اگه کسی چیزی می خواست باید روی پنجه پایش بلند می شد و جوابش رو می داد.

مغازه ما سر یه چهار راه بود که زیر نظرش داشتند. ماموری که مواظب ما بود سیبیلهای زخیمی داشت؛ به روز اومد دیدم سیبیلهاشو زده.گفتم:سیبیلهاو باد برد؟

گفت نه  پسر شما زد

گفتم چی؟

گفت:حوصلم سر رفته بود اومدم با پسر شما صحبت کنم، هر چی صداش کردم جواب نداد. گفتم: آقا مهدی اگر شما ولیعهد ایران بشی چیکار می کنی؟ جواب نداد.

سه بارتکرار کرد کردم.

گفت: دستور می دم سیبیلهای تو رو یزنن.

رفتم یه سلمانی پیدا کردن سیبیلهامو زدم و برگشتم. بهش احترام نظامی گذاشتم، گفتم:قربان دستور شما اجرا شد.

حاج عبدالرزاق زین الدین.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی ها خواه ناخواه تو دل برو هستند.آدم دوست داره که دوسشون داشته باشه.آدم یه حس احترام و ارادت خاصی به اون فرد داره.گاهی هستند کسانی که از ما کوچکترند ولی یه جذبه ای دارند. حاج مهدی فکرکنم جزء همین آدما بود.چهره اش یه چیز خاصی داشت.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 6:59 توسط سمیه |


بسم الله الرحمن الرحيم X

افوضُ امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
همیشه کارهایش را با این آیه شروع می کرد


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387



پیوندها

رهگذر
از پدر به پسر
بورقاني


    تعداد بازديدها:

 :پشتیبانی و طراحی  :

وبلاگ قالب

وبلاگ حب الحسین اجننی

ما صاحبی داریم


<-BlogCustomHtml->