|
حدود دوازده، سیزده سالش بود.قدش کوتاه تر از ویترین مغازه بود. اگه کسی چیزی می خواست باید روی پنجه پایش بلند می شد و جوابش رو می داد. مغازه ما سر یه چهار راه بود که زیر نظرش داشتند. ماموری که مواظب ما بود سیبیلهای زخیمی داشت؛ به روز اومد دیدم سیبیلهاشو زده.گفتم:سیبیلهاو باد برد؟ گفت نه پسر شما زد گفتم چی؟ گفت:حوصلم سر رفته بود اومدم با پسر شما صحبت کنم، هر چی صداش کردم جواب نداد. گفتم: آقا مهدی اگر شما ولیعهد ایران بشی چیکار می کنی؟ جواب نداد. سه بارتکرار کرد کردم. گفت: دستور می دم سیبیلهای تو رو یزنن. رفتم یه سلمانی پیدا کردن سیبیلهامو زدم و برگشتم. بهش احترام نظامی گذاشتم، گفتم:قربان دستور شما اجرا شد. حاج عبدالرزاق زین الدین. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعضی ها خواه ناخواه تو دل برو هستند.آدم دوست داره که دوسشون داشته باشه.آدم یه حس احترام و ارادت خاصی به اون فرد داره.گاهی هستند کسانی که از ما کوچکترند ولی یه جذبه ای دارند. حاج مهدی فکرکنم جزء همین آدما بود.چهره اش یه چیز خاصی داشت. + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 6:59 توسط سمیه |
|
| ||||||