تبليغاتX

مهدی زین الدین

حدود دوازده، سیزده سالش بود.قدش کوتاه تر از ویترین مغازه بود. اگه کسی چیزی می خواست باید روی پنجه پایش بلند می شد و جوابش رو می داد.

مغازه ما سر یه چهار راه بود که زیر نظرش داشتند. ماموری که مواظب ما بود سیبیلهای زخیمی داشت؛ به روز اومد دیدم سیبیلهاشو زده.گفتم:سیبیلهاو باد برد؟

گفت نه  پسر شما زد

گفتم چی؟

گفت:حوصلم سر رفته بود اومدم با پسر شما صحبت کنم، هر چی صداش کردم جواب نداد. گفتم: آقا مهدی اگر شما ولیعهد ایران بشی چیکار می کنی؟ جواب نداد.

سه بارتکرار کرد کردم.

گفت: دستور می دم سیبیلهای تو رو یزنن.

رفتم یه سلمانی پیدا کردن سیبیلهامو زدم و برگشتم. بهش احترام نظامی گذاشتم، گفتم:قربان دستور شما اجرا شد.

حاج عبدالرزاق زین الدین.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی ها خواه ناخواه تو دل برو هستند.آدم دوست داره که دوسشون داشته باشه.آدم یه حس احترام و ارادت خاصی به اون فرد داره.گاهی هستند کسانی که از ما کوچکترند ولی یه جذبه ای دارند. حاج مهدی فکرکنم جزء همین آدما بود.چهره اش یه چیز خاصی داشت.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 6:59 توسط سمیه |


 

از ساده ترین امکانات و لباسهای لشکر استفاده می کرد.یه جفت پوتین داشت که خیلی رنگ و رو رفته بود.

یه جایی جلسه داشتیم بعد از جلسه اومدیم بیرون.دیدم داره دنبال پوتینش می گرده.

گفتم:خب الحمدالله پوتینها از دست شما راحت شدند.

هر چی این طرف و اون طرف نگاه کردیم خبری نبود.

دیدم پیرمردی که آبدارچی قرارگاه بود و تو جلسه از ما پذیرایی کرد پشت پوتین ها رو خوابونده بود مثل دمپایی پوشیده، داره میاد.

گفتم :مرد حسابی پاتو کردی تو پوتین های فرمانده لشکر ما؟

گفت:این پوتینهای فرمانده لشکره!؟ من می خواستم پشتشو ببّرم، به جای دمپایی ازش استفاده کنم.

حاج احمد فتوحی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعضی از ما آدمهایی زمینی که یادمون رفته از خاکیم برای پوشیدن لباسهای رنگ و وارنگ خودمون رو به آب و آتیش می زنیم. همیشه منتظر هستیم ببینم رنگ فصل و مد سال چیه.؟ مدل سال دو هزار و اندی چیه؟نکنه از اون دختره یا پسره عقب بمونیم.حتی تو خوابهای ما هم فقط بوتیک ها و لباس ها و کفش ها و کیف ها رو می بینم...پول خرج می کنیم تا چشم محرم و نامحرم رو بکشونیم سمت خودمون.وقتی می ریم بیرون همه روی ما زوم کنن.خوش به حال شیطان چه خوب ما رو از راه به در کرد.

اگه یه نفر رو کفشمون بی ارداه لگد کرد چنان اخمی بندازیم که چرا کفش فلان قیمتی من خاکی شده.

با کفشهای پاشنه چند سانتی توی خیابون چنان راه می ریم که گوش شیطان هم کر میشه. تا آدمهای ضعیف النفس که شیطان دلشون رو آماده کرده برای گناه برگردند و با چشمها و دلهای حریص رد قدمهای ما رو بگیرند.

چقدر زود فراموش کردیم چه کسایی تو این هوایی که داریم نفس می کشیم نفس کشیدن.

خوش به حال مهدی زین الدین و امثالش که رفتن...رفتن تا روی این زمین از کنار من و امثال من رد نشند.تا بوی تعفن من و امثال من رو نشنون.

خدایا مگه چند ساله همچین آدمهایی رو از ما گرفته که ما انقدر ازشون دور شدیم؟...کاش زمین ابا نمی کرد و این انسان که معنای واقعی اشرف المخلوقاتند رو بهمون بر می گردوند تا یه تلنگری به ما بزنن بگن فلانی ما اینجوری زندگی نکردیم...

این خاطره ها فقط یه یادش بخیر به جا می ذاره ولی خودمون رو گول می زنیم که نه اینا یه جور دیگه بودند نظر کرده بودند ما اینجوری نمی شیم...همین حرفها رو می زنیم تا به خودمون اجازه بدیم چشمامون رو ببنیدم و عرصه رو برای یکه تازی شیطان آماده کنیم....چقدر ما نفس پرست شدیم...

 

اللهم اغفرلی الذنوب التی تهتک العصم

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 0:20 توسط سمیه |


 

از قبل از تولدش برای شما بگویم.یعنی زمانی که او را باردار بودم.می دانستم تمام حرکات و سکنات و اخلاق و رفتار و خوراک و...در این بچه تاثیر می گذارد.

برای همین خیلی مراقب بودم، سعی می کردم خانه فامیلهایی که حساب سال را ندارند نروم و هر چیزی نخورم.

خیلی با قرآن انس داشتم.

تا وقتی که مهدی متولد شد.

بعد از تولد هم خیلی مواظبش بودم، سعی می کردم همیشه با وضو به او شیر بدهم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 14:27 توسط سمیه |


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 0:47 توسط سمیه |


بسم الله الرحمن الرحيم X

افوضُ امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
همیشه کارهایش را با این آیه شروع می کرد


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387



پیوندها

رهگذر
از پدر به پسر
بورقاني


    تعداد بازديدها:

 :پشتیبانی و طراحی  :

وبلاگ قالب

وبلاگ حب الحسین اجننی

ما صاحبی داریم


<-BlogCustomHtml->